حكيم ابوالقاسم فردوسى
473
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آنگاه در آن بيشه سراپرده بزد و چنان كه سزاوار بود ، خوان بنهادند . پس اسفنديار شهريار به دژخيم فرمود : آن مرد بدبخت را بيآور . گرگسار را به پيش شهريار ببردند . اسفنديار كه او را بديد ، سه جام از آن مِى خسروانى به دو داد . چون گرگسار از مِى لآلگون شاد گشت ، اسفنديار به دو گفت : اى تُرك بخت برگشته ، اكنون سر آن جادوگر پير را كه گفتى سپاهيان را به دريا مىبرد و سر خود را بر آسمان مىفرازد ، بر درخت ببين . اينك كه از آنچه با اين جادوگر بكردم ، پند بگرفتى ، بگوى كه در ايستگاه ديگر چه خواهم ديد ؟ گرگسار به دو گفت : اى كه به هنگام كارزار همچون پيل جنگى هستى ، بدان كه در ايستگاه ديگر كارى دشوارتر برايت پيش مىآيد . پس گزايندهتر و بيدارتر باش . كوهى ببينى كه سر به آسمان برآورده و مرغى بر آن كوه فرمانرواست كه دانايان ، آن را سيمرغ « 1 » مىخوانند . همچون كوهى پرنده و پيكار جوى است كه نهنگ را از دريا و پلنگ و پيل را نيز از خشكى برمىآورد و از اين برداشتن ، او را هيچ رنجى نرسد . پس تو او را همچون گرگ و آن زن جادوگر مسنج . او را دو بچّه است كه بالا و انديشهشان به مانند اوست . چون او به آسمان برود و پَر بگستراند ، ديگر زمين ، هيچ توان و خورشيد نيز هيچ فرّى نخواهد داشت . پس اگر به سيمرغ و آن كوه بلند دست نيازى و از اينجا بازگردى ، برايت سودمند باشد . اسفنديار تهمتن كه چنين شنيد ، بخنديد و گفت : اى شگفت ، بدان كه من دو دوش او را با پيكان بدوزم و با شمشير هندى تنش را بدرم و سرش را از آن بالا بر خاك آورم . پس چون خورشيد تابنده پشت بنمود و دل خاور از اين پشت كردن او سخت شد ، اسفنديار - آن سر جنگ جويان - در انديشهء آن سخنانى كه در بارهء سيمرغ شنيده بود ، سپاهيان را برگرفت و سراسر آن شب را با سپاه براند . چون خورشيد تابان - آن چراغ زمانه - سر از كوه برآورد و زمين و در و دشت را تازه كرد ، اسفنديار سپاه را به سالار سپاه سپرد و آن اسپ و تبنگو و گردونه را با خود ببرد .
--> ( 1 ) - البته لازم به ذكر است كه اين سيمرغ با آن سيمرغى كه زال را پرورد ، يكى نبوده است .